غربت مادر سیلی خورده - حضرت فاطمه زهرا(س)
ما بی خیال حُرمت مادر نمی شویم **** باهرکه خصم زهراست برابر نمی شویم 
قالب وبلاگ

و در کتاب علل الشرایع و کافى از مفضل روایت شده است که گفت :
به امام جعفر صادق عرض کردم : فدایت شوم چه کسى فاطمه زهرا را غسل داد؟ فرمود: حضرت على علیه السلام . ولى من از سخن آن بزرگوار تعجب کردم . امام فرمود: گویا از سخن من شگفت زده شدى ؟
گفتم : آرى ، فداى تو گردم . فرمود: تعجب منماى ! زیرا چون حضرت فاطمه صدیقه بود غیر از شخصى صدیق کسى دیگر نباید او را غسل دهد. آیا نمى دانى که حضرت مریم را غیر از عیسى علیه السلام کسى غسل نداد.

در قرب الاسناد از امام باقر علیه السلام روایت شده که على علیه السلام خودش فاطمه را غسل داد.

[ شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٩ ‎ق.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]

در مصباح شیخ طوسى آمده است :
وفات حضرت زهرا بنا بر قول ابن عباس در روز بیست و یکم ماه رجب بود.
مؤ لف گوید: اکثر تواریخ راجع به ولادت و وفات و مدت عمر شریف حضرت زهرا علیهاالسلام با یکدیگر قابل تطبیق نیستند. نیز تواریخ وفات آن بانو با آن روایت صحیحى که از حضرت امام محمدباقر علیه السلام قبلا گذشت که فرمود: مدت عمر آن حضرت بعد از پدر بزرگوارش هفتاد و پنج روز تطبیق نمى کنند. زیرا اگر وفات پیامبر خدا در روز بیست و هشتم ماه صفر بوده باشد وفات حضرت زهرا علیهاالسلام در اواسط ماه جمادى الاولى بوده و اگر رحلت رسول خدا چنانچه اهل سنت مى گویند، در روز دوازدهم ماه ربیع الاول بوده باشد وفات فاطمه علیهاالسلام اواخر ماه جمادى الاولى بوده است .
آن روایتى را که ابوالفرج از امام محمدباقر نقل کرده که حضرت فاطمه علیهاالسلام مدت سه ماه بعد از پدرش زنده بود مى توان با اینکه مشهور است شهادت آن حضرت در سوم جمادى الاخر بوده تطبیق کرد و آن روایتى که ابوبصیر به روایت طبرى از حضرت صادق نقل نموده است نیز این موضوع را تاءیید مى نماید و ممکن است که متعرض آن چند روز اضافى نشده باشد.

ابوالفرج اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبیین مى نویسد: درباره اینکه حضرت فاطمه علیهاالسلام چقدر بعد از پدر بزرگوارش زنده بود اختلاف است ، حداکثر آن را هشت ماه و حداقل آن را چهل روز نوشته اند.
ولى آنچه که صحیح و ثابت به نظر مى رسد این است که حضرت امام محمدباقر علیه السلام فرمود: آن بانوى مظلومه مدت هفتاد و پنج روز زنده بود.

در مصباح کفعمى و مصباح المتهجدین آمده است : در سوم جمادالثانى سال یازده هجرى وفات حضرت فاطمه علیهاالسلام واقع شد.

[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]

 

علامه مجلسى گوید:
در دیوان شعرى که به على علیه السلام منسوب شده است نوشته :
بعد از وفات حضرت فاطمه ، على علیه السلام اشعارى در مرثیه فاطمه سرود، آن اشعار این است :
1 آیا به سوى زندگى طولانى راه و طریقى هست ؟ از کجا خواهد بود در صورتى که (چیزى بین انسان و مرگ ) حایل نخواهد شد.
2 حقا که من اگر چه به مرگ یقین دارم ، ولى در عین حال امیدى بسیار براى زنده ماندن در من وجود دارد.
3 روزگار داراى رنگهایى است که شب را صبح مى کند، و نفوس در بین آنها جارى است .
4 روزگار را منزل بر حقى مى باشد که محل اقامت نزد آن نیست ، و براى هر مردى از روزگار به طرف آن راهى خواهد بود.
5 من یاد او را به وسیله روزهاى عزت قطع نمودم ، و هر عزیزى در اینجا ذلیل و خوار خواهد شد.
6 مرضهاى دنیا را براى خود فراوان مى بینم ، صاحب آن امراض تا موقع مردن علیل خواهد بود.
7 من مشتاق آن کسى هستم که او را دوست مى دارم ، آیا به سوى آن کس ‍ که او را دوست دارم راهى هست ؟
8 خانه مرا دور کرده است ، ولى در عین حال آن شخص که قبل از من از فراق مرده است نیکو بود.
9 گوینده اى در داستانها راجع به جدایى مثلى زده و من آن را در روز کوچ نمودن زیاد مثل مى زنم .
10 حقا که از دست دادن من فاطمه را بعد از احمد صلى الله علیه و آله دلیلى است بر اینکه هیچ دوستى دائمى نخواهد بود.
11 بعد از نایافتن آنان زندگى در اینجا چگونه خواهد بود، به جان تو سوگند این مطلبى است که راهى به سوى آن نخواهد بود.
12 به زودى از یادنمودن من اعراض مى شود و دوستى فراموش مى گردد، و بعد از من دوستى براى دوست نظیر من ظاهر خواهد شد.
13 شخص ملول و آن کسى که چون من غایب شوم وى را راضى کند دوست من نخواهد بود.
14 ولى دوست من آن است که وصال او دائمى باشد، قلب او مرا حفظ کند و براى کارهاى من دخیل باشد.
15 هنگامى که یک روز از فوت بگذرد یقینا گریه افراد گریه کننده قلیل خواهد شد.
16 اراده جوانمرد آن است که دوست نمیرد، در حالى که راهى به سوى آنچه که مى خواهد وجود ندارد.
17 مصیبت مال و مفقودشدن آن بزرگ نخواهد بود ولى مصیبت اشخاص ‍ بزرگوار بزرگ است .
18 براى این جهت است که پهلو و پیکرم موافق آرام گرفتن در خوابگاهى نیست ، و در دل من از حرارت فراق تشنگى جایگزین است .
و نیز به هنگام رحلت حضرت زهرا مى فرماید:
دوستى که نظیر او دوستى نخواهد بود، و در قالب من غیر از او بهره اى وجود ندارد.
دوستى که از پیش چشم و جسم من غایب شد، ولى از قلب من غایب نخواهد بود.
و خطاب به حضرت زهرا بعد از فوت او مى فرماید:
مرا چه شده که بر روى قبرها توقف مى نمایم ، و بر قبر دوست سلام مى کنم ولى او جواب سلام مرا نمى دهد.
اى دوست تو را چه شده که جواب سلام ما را نمى دهى ، آیا بعد از من دوستى دوستان را فراموش کردى .
جواب از زبان حضرت زهرا:
دوست در جواب گفت : من چگونه جواب شما را بگویم ، در صورتى که رهین سنگهاى فراوان و خاک قرار گرفتم .
حقا که خاک اعضاى نیکوى بدنم را خورد و من شما را فراموش کردم و از نظر اهل خانه و همسالهایم ناپدید شدم .
از من بر شما باد که رشته دوستى و محبت من و شما با بازماندگانم قطع شد.

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]

در مصباح الانوار از امام محمدباقر علیه السلام روایت شده که فرمود:
فاطمه اطهر بعد از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مدت شصت روز زنده بود، هنگامى که بیمارى آن بانو شدید شد، در دعاى خود گفت :
یا حى ! یا قیوم ، به رحمت تو چنگ مى زنم پس به فریادم برس ! خداوندا، مرا از آتش رهایى بخش و در بهشت داخل فرما و به پدرم محمد صلى الله علیه و آله ملحق نما!
حضرت امیر به وى مى فرمود: خدا تو را عافیت مى دهد و باقى مى دارد. فاطمه اطهر مى گفت : اى اباالحسن ! من به سرعت به سوى خداوند مى روم ، آنگاه راجع به صدقه ها و اثاث خانه وصیت نمود، و نیز وصیت کرد که امیرالمؤ منین با امامه که دخترخواهرش بود ازدواج کند که با فرزندانش ‍ مهربانى مى نماید. سپس آن حضرت را شبانه دفن کرد.
ابن عباس مى گوید: حضرت فاطمه زهرا فرمود: پدر خود را در خواب دیدم و راجع به آن ظلم و ستمهایى که به ما شد به آن حضرت شکایت کردم . رسول خدا در جوابم فرمود: آن آخرتى که براى پرهیزکاران آماده شده براى شماست و تو به زودى نزد من خواهى آمد.
حضرت امام جعفر صادق از پدران بزرگوارش علیهم السلام روایت مى کند که فرمودند: هنگامى که فوت حضرت زهرا نزدیک شد گریه کرد، حضرت على علیه السلام از وى سؤ ال کرد: اى بانوى من ! چرا گریه مى کنى ؟ فرمود: براى آن مصیبتهایى که تو بعد از من خواهى دید.
امیرالمؤ منین فرمود: گریان مباش ، به خداوند سوگند آن مصائب نزد من براى رضاى خداوند کوچک و ناچیزند، آنگاه فاطمه به على وصیت کرد که به ابوبکر و عمر اجازه تشییع جنازه و نماز ندهد، و حضرت على وصیت آن بانو را اجرا نمود.

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]

در کتاب احتجاج آمده است : امام حسن علیه السلام در احتجاجاتى که با معاویه و اصحابش داشت خطاب به مغیرة بن شعبه گفت :
تو همان کسى هستى که فاطمه دختر پیغمبر خدا را زدى و بدنش را خون آلود نمودى ، او بدین جهت جنین خود را سقط کرد. تو این عمل را به علت اینکه رسول خدا را ذلیل شمرى و با امر آن حضرت مخالفت کنى و نسبت به آن بزرگوار هتک حرمت کرده باشى انجام دادى . در صورتى که پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله به حضرت زهراى اطهر مى فرمود: اى فاطمه ! تو برترین زنان اهل بهشت مى باشى . اى مغیره ! بدان که خداوند تو را طعمه آتش جهنم خواهد کرد.

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]

در مناقب ابن شهر آشوب آمده است که حضرت فاطمه علیهاالسلام بعد از وفات رسول خدا صلى الله علیه و آله در مرثیه او سرود:
1 - حقا که ما دچار مصیبت شخصى شدیم که مخلوقى منحصر به فرد و داراى طبیعت و رگ و ریشه و حسب و نسب صاف و پاکى بود.
2 - پدرجان ! تو همان ماه شب چهارده و نورى بودى که موجودات از نور آن بهره مند مى شدند، از طرف خداوند با عزت کتبى به تو نازل مى گردید.
3 - جبرئیل که روح القدس است به زیارت ما مى آمد، ولى اکنون از نظرر ما غایب شده کلیه اخبار آسمانى بر ما پوشیده و نامعلوم است .
4 - پدرجان ! اى کاش مرگ قبل از تو ما را ربوده بود، در آن هنگام که تو درگذشتى و پرده ها بین ما و تو حایل شدند.
5 - ما به مصیبتى مبتلا شدیم که هیچ مصیبت زده اى در میان خلق عرب و عجم به آن مبتلا نشد.
6 - دنیا با آن وسعتى که براى من داشت اکنون تنگ شده ، دو سبط تو حسن و حسین در نظر مردم دچار نقص و ذلتى شده اند که مرا رنج مى دهد.
7 - پدرجان ! به خداوند سوگند که تو بهترین خلق بودى ، هرکجا که راست و دروغى در کار بود تو راستگوترین مردم بودى .
8 - پدرجان ! تا ما زنده و چشمان ما باقى و داراى اشک باشند براى تو گریه مى کنیم .
و عمرو بن دینار از امام صادق علیه السلام نقل کرده : بعد از وفات رسول خدا صلى الله علیه و آله هرگز حضرت فاطمه علیهاالسلام خندان و خوشحال دیده نشد.

[ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]

در کتاب علل الشرایع روایت شده که شخصى نزد امام جعفر صادق علیه السلام آمد و گفت : آیا مشروع است در موقع تشییع جنازه منقل و چراغ و امثال اینها که روشنى داشته باشند، ببرند؟
رنگ حضرت صادق علیه السلام از شنیدن این مطلب تغییر کرد، آنگاه پس ‍ از اینکه برخاست و نشست ، فرمود:
یکى از افراد شقى و پست فطرت نزد فاطمه زهرا آمد و به وى گفت : آیا نمى دانى که حضرت امیر دختر ابوجهل را خواستگارى نموده ؟
حضرت فاطمه فرمود: این سخنى که تو مى گویى ، آیا حقیقت دارد؟ سه مرتبه گفت : آرى حقیقت دارد.
حضرت زهرا فوق العاده ناراحت شد،... . هنگامى که حضرت رسول صلى الله علیه و آله فاطمه زهرا را محزون و مغموم دید، لباس خود را پوشید و متوجه مسجد گردید و پى درپى به نماز مى ایستاد و هرگاه دو رکعت نماز به جاى مى آورد دعا مى کرد که خداى توانا غم و اندوه زهرا را برطرف نماید.
زیرا آن هنگام که پیغمبر خدا از نزد فاطمه خارج شد، آن بانو ناراحت بود و آه عمیق و طولانى مى کشید. پس از آنکه پیامبر خدا دید چشم فاطمه به خواب نمى رود و قرار و آسایش ندارد، فرمود:
دخترم برخیز! حضرت زهرا برخاست ، رسول خدا امام حسن را برداشت و فاطمه اطهر امام حسین را برداشت و دست ام کلثوم را گرفت تا به نزد حضرت على بن ابى طالب بروند، حضرت امیر در آن زمان خواب بود. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله با پاى مبارک خود پاى على را فشار داد و به وى فرمود:
اى ابوتراب !... برخیز! ابوبکر را از خانه خود و عمر را از مجلس خود با طلحه نزد من حاضر کن !
حضرت امیر رفت و آنان را از منزلشان به حضور پیغمبر اعظم اسلام آورد. وقتى آنان نزد رسول خدا اجتماع نمودند، آن حضرت به على بن ابى طالب فرمود:
آیا نمى دانى فاطمه پاره تن من است و من از او مى باشم ، کسى که فاطمه را اذیت کند مرا اذیت کرده و کسى که مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده و کسى که وى را بعد از موت من اذیت کند مثل این است که او را در زمان حیات من اذیت کرده باشد و کسى که فاطمه را در زمان حیات من اذیت کرده باشد مثل این است که وى را بعد از موت من اذیت کرده باشد؟!
على علیه السلام گفت : چرا یا رسول الله ! فرمود: پس چه باعث شد که تو این عمل را انجام دادى ؟!
حضرت امیر گفت : سوگند به آن خدایى که تو را به پیغمبرى مبعوث نموده چنین مطلبى که به گوش فاطمه رسیده از من سر نزده و اصلا یک چنین خیالى هم نداشته ام .
حضرت رسول فرمود: فاطمه راست گفت و تو نیز راست گفتى .(1)
پس از این جریان حضرت زهرا خوشحال گردید و به نحوى لبخند زد که دندانهایش دیده شد.
یکى از دو نفر به رفیق خود گفت : خیلى تعجب مى کنم ! چه باعث شد که رسول خدا ما را در این ساعت خواست ؟!(2)
سپس پیامبر خدا دست على را گرفت و انگشتهاى مبارک خود را در میان انگشتان حضرت امیر نهاد، آنگاه حسن را برداشت و على علیه السلام حسین را برگرفت و حضرت زهرا ام کلثوم را، و داخل خانه على شدند. و پیغمبر خدا یک قطیفه روى ایشان انداخت و آنان را به خداوند سپرد و برگشت و بقیه شب را به نماز مشغول شد.

پاورقی :

1) معلوم مى شود کسى که این خبر را به حضرت زهرا داده دروغ گفته است لذا حضرت صادق علیه السلام چنانکه در صدر حدیث خواندیم او را از افراد شقى معرفى کرده است .
2) در فرض صحت این خبر این نکته بسیار مهم و قابل توجه است که گاهى براى روشن شدن مطلب مهمى ، واقعه اى اتفاق مى افتد تا اهمیت و ارزش مطلب بر همگان واضح و برملا گردد. از جمله این واقعه است که براى نشان دادن مقام حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها باید این امر اتفاق افتد و در هنگام شب پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ابوبکر و عمر را طلب کنند و خطاب به امیرالمؤ منین علیه السلام که همسر فاطمه زهراست ، درباره رضایت و خوشنودى حضرت زهرا علیهاالسلام مطالبى بفرمایند که آن دو نفر حساب کار خود را بکنند و بدانند که رضایت فاطمه زهرا چقدر اهمیت دارد. و بعدها در هنگام عیادت حضرت زهرا علیهاالسلام ، دختر پیامبر صلى الله علیه و آله به آن شب اشاره کند و یادآورى نماید که به خاطر دارید در آن شب پدرم درباره من چه فرمود... .

[ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]

زمانى که حضرت فاطمه دچار آن بیمارى گشت که از دنیا رفت ، ابوبکر و عمر براى عیادت حضرت زهرا علیهاالسلام آمدند و اذن ورود خواستند، ولى آن حضرت اجازه نداد. ابوبکر که با این منظره مواجه شد، با خدا عهد کرد که زیر سایه و سقف نرود تا اینکه نزد حضرت فاطمه برود و از آن حضرت رضایت حاصل کند.
لذا یکشب در زیر آسمان خوابید و زیر سقف و سایه نرفت .
پس از این جریان عمر به حضور حضرت امیر آمد و گفت : ابوبکر پیرمردى است دل نازک ، ابوبکر در غار یار پیغمبر بوده ، افتخار رفاقت با آن حضرت را دارد، ما غیر از این مرتبه مکررا نزد فاطمه آمدیم و اذن ورود خواستیم ولى وى به ما اجازه نداد تا مشرف شویم و رضایت او را حاصل نماییم ، اگر صلاح مى دانى که از آن حضرت براى ما اجازه ملاقات بگیرى به موقع است .
حضرت امیر فرمود: مانعى ندارد.
امیرالمؤ منین على علیه السلام نزد حضرت زهرا آمد و به وى فرمود:
اى دختر رسول خدا! تو از جریان این دو نفر بااطلاعى که چند مرتبه به نزد تو آمدند و تو ایشان را رد کرده اى و اذن ورود به آنان نداده اى . ایشان از من خواسته اند که از تو براى آنان اذن ورود بگیرم .
حضرت فاطمه زهرا فرمود: به خداوند سوگند من به ایشان اجازه ورود نخواهم داد و با آنان یک کلمه تکلم نخواهم کرد تا اینکه پدرم را ملاقات کنم و از این عملى که ایشان با من انجام دادند به آن حضرت شکایت نمایم .
على علیه السلام فرمود: من براى آنان ضمانت داده ام .
فاطمه علیهاالسلام فرمود: اکنون ضمانت کردى مانعى ندارد، زیرا خانه خانه تو است ، زنان باید تابع مردان باشند، من راجع به هیچ موضوعى با تو مخالفت نخواهم کرد، به هر کسى که دوست دارى اجازه ورود بده .
على علیه السلام خارج شد و به آن دو نفر اذن ورود داد. آنان وارد شدند و پس از آنکه چشمشان به حضرت زهرا افتاد، سلام کردند. ولى آن حضرت جواب سلام آنان را نداد و صورت مبارک خود را از آن دو برگردانید. آنان برخاستند و در مقابل صورت آن حضرت قرار گرفتند و این عمل را چند مرتبه انجام دادند.
حضرت فاطمه به زنانى که در اطراف آن بانو بودند، فرمود: صورت مرا برگردانید! وقتى صورت او را برگردانیدند، آن دو نفر برخاستند و در مقابل صورت حضرت زهرا نشستند. ابوبکر گفت :
اى دختر رسول خدا! ما آمده ایم که از تو رضایت حاصل نماییم و از خشم تو برحذر باشیم .
تقاضا داریم که تو ما را درباره آن اجحافى که نسبت به تو کرده ایم عفو فرمایى ؟
زهراى اطهر فرمود: من اصلا با شما یک کلمه سخن نمى گویم تا اینکه پدرم را ملاقات کنم و از شما راجع به این رفتارى که با من داشتید، به آن حضرت شکایت نمایم .
گفتند: ما آمده ایم که از تو پوزش بطلبیم و رضایت حاصل کنیم . خواهش ‍ مى کنیم که از ما درگذرى و از ما مؤ اخذه ننمایى .
حضرت زهرا متوجه حضرت امیر شد و فرمود:
من با اینان یک کلمه تکلم نمى کنم تا درباره یک موضوعى که ایشان از رسول خدا شنیده اند جویا شوم ، اگر راست بگویند من صلاح خود را بهتر مى دانم .
آنان گفتند: بارخدایا! تو شاهد باش که هرچه فاطمه جویا مى شود ما جواب وى را راست خواهیم گفت .
حضرت زهرا فرمود: شما را به خداوند سوگند مى دهم آیا به خاطر دارید که پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله نیمه شبى شما را از منزل خودتان احضار کرد؟ گفتند: آرى والله !
حضرت فرمود: شما را به خداوند سوگند مى دهم آیا نشنیدید که پیغمبر خدا فرمود: فاطمه پاره تن من است و من از فاطمه مى باشم ، کسى که او را اذیت کند مرا اذیت کرده و کسى که مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده ، کسى که زهرا را بعد از موت من اذیت کند مثل این است که در زمان حیات من او را اذیت نموده باشد، کسى که در زمان حیات من او را اذیت نماید مثل کسى است که وى را بعد از فوت من اذیت کرده باشد؟
گفتند: آرى والله ! چنین بوده است .
سپس حضرت فاطمه فرمود: پروردگارا! من تو را شاهد مى گیرم و این افرادى را که حضور دارند شهود قرار مى دهم که این دو نفر مرا در زمان حیات و موقع مردن اذیت و آزار نمودند.
به خداوند سوگند که من اصلا یک کلمه با شما تکلم نخواهم کرد تا آنکه خداى خود را ملاقات نمایم و راجع به این رفتارى که شما با من داشتید، به پروردگار خود شکایت کنم .
ناگاه صداى ابوبکر به واویلا بلند و گفت : اى کاش مادر مرا نمى زاد!!
عمر گفت : تعجب مى کنم از این مردم که چگونه تو را سرپرست و متصدى امور خود قرار دادند، در صورتى که تو پیرمردى ضعیف و خرفت هستى و براى غضب یک زن جزع و فزع مى کنى و براى خوشنودى او خوشحال مى شوى ! چه مانعى دارد که شخص یک زن را خشمناک کند. آنگاه برخاستند و خارج شدند.
هنگامى که حضرت فاطمه به فرا رسیدن مرگ خویشتن یقین پیدا کرد به دنبال ام ایمن که نزد آن حضرت از موثقترین زنان محسوب مى شد فرستاد، پس از آنکه حاضر شد، حضرت زهرا به وى فرمود:
اجل من فرا رسیده ، على علیه السلام را نزد من بیاور! هنگامى که حضرت امیر آمد فاطمه زهرا به آن حضرت گفت :
پسرعمو! من در نظر دارم وصیتى بکنم ؛ وصیت مرا گوش کن .
امیرالمؤ منین على علیه السلام پاسخ داد: هرچه دوست دارى بگو.
حضرت فاطمه فرمود: فلان زن را که براى فرزندانم نظیر خود من مى باشد تزویج نما.
یک تابوت که ملائکه شکل آن را به من نشان دادند از برایم درست کن .
حضرت امیر فرمود: شکل آن تابوت چگونه است ؟
حضرت اوصاف آن تابوت را براى على علیه السلام شرح داد و فرمود: موقعى که من از دنیا رحلت کردم هر ساعتى از شب و روز که بود، جنازه مرا بردار. مبادا احدى از دشمنان خدا و رسول براى نمازخواندن به جنازه ام حاضر شوند!!
على علیه السلام فرمود: مانعى ندارد.
هنگامى که فاطمه زهرا از دنیا رفت على بن ابى طالب علیه السلام بنا وصیت آن جنازه اش را شبانه برداشت .
آنگاه شاخه هاى خرما را آتش زدند و به دنبال جنازه آوردند و از روشنایى آن آتش استفاده کردند تا اینکه نماز بر بدن حضرت فاطمه خواندند و جسد مقدس آن حضرت را شبانه دفن کردند.
وقتى صبح شد ابوبکر و عمر به منظور عیادت حضرت فاطمه حرکت کردند. در بین راه با مردى از قریش مصادف شدند و از او سؤ ال کردند: از کجا مى آیى ؟ گفت : به مناسبت قوت حضرت زهرا به على بن ابى طالب تسلیت گفتم .
گفتند: آیا فاطمه مرد؟! گفت : آرى ، او را شبانه دفن نمودند. آنان به شدت ناراحت شدند و به طرف على علیه السلام رفتند و به آن حضرت گفتند:
به خداوند سوگند که تو چیزى از عیوب ما را باقى ننهادى ، این کارهاى تو حاکى از آن کینه اى است که در سینه خود دارى . آیا نه چنین است که در موقع غسل پیامبر اسلام هم ما را خبر نکردى و با خویشتن همدست ننمودى و نیز به پسرت یاد دادى که پاى منبر ابوبکر آمد و فریاد زد: از منبر پدرم فرود آى !!
حضرت امیر علیه السلام در جواب ایشان فرمود: اگر من سوگند بخورم شما حرف مرا تصدیق مى نمایید؟ گفتند: آرى .
حضرت على علیه السلام پس از اینکه سوگند خورد ایشان را داخل مسجد کرد و به آنان فرمود:
پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله به من وصیت کرد و فرمود: مبادا غیر از تو کسى که پسرعموى من مى باشى احدى در غسل من شرکت کند، لذا من جسد آن بزرگوار را غسل مى دادم و ملائکه آن جسد مقدس را حرکت مى دادند و فضل بن عباس در حالى که چشمانش به وسیله دستمالى بسته بود آب غسل را مى ریخت . من تصمیم گرفتم که پیراهن رسول خدا را از بدن مبارکش بیرون آورم ، ناگاه صدایى از خانه بلند شد که من صاحب آن صدا را ندیدم ولى به طور مکرر به من تذکر مى داد: مبادا پیراهن پیامبر خدا را از بدن مقدسش خارج نمایى ! لذا من دست خود را زیر پیراهن آن حضرت کردم و جسد شریفش را غسل دادم ، آنگاه کفن به من تقدیم شد و بدن مبارک او را کفن نمودم ، سپس پیراهن وى را از جسدش خارج نمودم .
اما فرزندم حسن (که مى گویید: پاى منبر آمد و به ابوبکر گفت : از منبر فرود آى !): آیا غیر از این است که شما و عموم اهل مدینه مى دانید که حسن در میان صف نماز جماعت راه مى رفت تا نزد پیغمبر معظم اسلام که در حال سجده بود مى آمد و بر پشت مبارک آن حضرت سوار مى شد و چون سر از سجده برمى داشت یک دست خود را به پشت حسن و دست دیگرش را روى زانوى مبارک خود مى نهاد تا اینکه نماز را به این کیفیت تمام مى کرد؟
گفتند: آرى ما این موضوع را کاملا مى دانیم .
آنگاه حضرت امیر فرمود: شما و اهل مدینه عموما قبول دارید که فرزندم حسن به جانب پیامبر معظم اسلام مى شتافت و پس از اینکه بر گردن مقدس آن حضرت سوار مى شد پاهاى خود را به نحوى بر سینه مبارک آن بزرگوار آویزان مى نمود که برق خلخلهاى حسن از انتهاى مسجد مشاهده مى شد، و حسن همچنان در آغوش رسول خدا بود تا آن حضرت از خواندن خطبه و سخنرانى فراغت حاصل مى نمود؟ زمانى که آن کودک ، دیگرى را به جاى جد خود بر فراز منبر ببیند طبیعى است که ناراحت مى شود و این منظره برایش ناگوار خواهد شد.
به خداوند سوگند من این مطلبى را که شما مى گویید به وى تعلیم ندادم و او را ماءمور ننمودم .
اما فاطمه زهرا: فاطمه همان زنى بود که (به شما اجازه عیادت نداد و) من براى شما از او اجازه گرفتم و شما سخنانى را که وى با شما گفت دیدید و شنیدید، به خداوند سوگند فاطمه زهرا خودش به من وصیت کرد که شما در تشییع جنازه اش حاضر نشوید و نماز بر جسدش نخوانید. من هم شخصى نبودم که با وصیتى که او درباره شما کرده بود مخالفت نمایم .
عمر به حضرت على گفت : این توجیهات را کنار بگذار! من مى روم قبر فاطمه زهرا را مى شکافم و بر بدنش نماز مى خوانم .
حضرت على علیه السلام فرمود: به خداوند سوگند اگر به دنبال یک چنین منظورى بروى به آن نمى رسى تا اینکه چشمانت از کاسه سرت خارج شوند! زیرا من قبل از اینکه تو به این منظور برسى جز با شمشیر با تو معامله اى نخواهم کرد!
سپس بین حضرت امیر و عمر سخنانى درشت رد و بدل شد و على علیه السلام تصمیم نبرد گرفت .
آنگاه گروهى از مهاجرین و انصار اجتماع نمودند و گفتند: به خداوند سوگند ما راضى نیستیم که این گونه سخنان درباره پسرعمو و برادر و وصى پیغمبر خدا گفته شود. نزدیک بود فتنه اى بپا شود، ولى پراکنده شدند.

[ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]

علامه مجلسى گوید:
در کتاب سلیم بن قیس هلالى به روایت ابان بن ابى عیاش از او، از سلمان و عبدالله بن عباس روایت شده که گفتند:
هنگامى که پیامبر اسلام رحلت کرد هنوز جنازه مقدس آن حضرت را به خاک نسپرده بودند که مردم عهد و پیمان خود را شکستند و مرتد مخالفت را برافراشتند.
اما حضرت على مشغول و کفن و حنوط جسد مبارک پیغمبر عزیز اسلام شد تا اینکه آن جسد مقدس را به خاک سپرد. سپس على علیه السلام طبق وصیت حضرت رسول صلى الله علیه و آله مشغول جمع آورى قرآن مجید شد.
پس از این جریان عمر به ابوبکر گفت : مردم عموما غیر از على و اهل بیتش ‍ با تو بیعت کردند، به دنبال وى بفرست تا بیاید و بیعت کند. ابوبکر پسرعموى عمر را که نامش قنفذ بود، خواست و به او گفت : نزد على برو، به وى بگو: خلیفه پیغمبر تو را خواسته ! چندین مرتبه قنفذ این ماءموریت را انجام داد ولى حضرت امیر نزد آنان نیامد. عمر در حالى که خشمناک بود برجست و خالد بن ولید و قنفذ را خواست ، به آنان دستور داد تا هیزم و آتش برداشتند و به سوى خانه حضرت روانه شدند. در آن هنگام حضرت زهرا علیهاالسلام پشت در نشسته بود و جسم آن بانو پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله ناتوان شده بود.
عمر به در خانه على که رسید دق الباب کرد و فریاد زد: اى پسر ابوطالب ! در را باز کن ! حضرت زهرا فرمود:
ما را با تو چه کار نمى گذارى به عزادارى خویشتن مشغول باشیم ؟! عمر به حضرت فاطمه گفت : در را باز کن ! و الا آتش به جان شما مى زنیم !
فاطمه زهرا در جوابش فرمود: آیا از خداى توانا نمى ترسى که داخل خانه من مى شوى و به خانه ام حمله و هجوم مى کنى ؟! ولى او حاضر نشد که برگردد! آتش خواست و در خانه را آتش زد. وقتى در سوخت ، او در را باز کرد! در همین لحظه بود که حضرت زهرا در مقابل وى قرار گرفت و فریاد زد:
پدرجان ! اى رسول خدا!
او شمشیر خود را همان طور که در غلاف بود، بلند کرد و به پهلوى فاطمه علیهاالسلام زد، وقتى ناله آن بانوى مظلومه بلند شد با تازیانه به نحوى به ساق دست آن حضرت نواخت که صیحه اى زد و پدر خود رسول خدا را به فریاد طلبید.
هنگامى که حضرت امیر با این منظره مواجه شد از جاى برجست و کمربند او را گرفت و او را از جاى کند و بر زمین افکند آنگاه بینى و گردن وى را کوبید و تصمیم گرفت که او را به قتل رساند! ولى دستور پیامبر صلى الله علیه و آله را به یاد آورد که به آن حضرت فرموده بود: باید صبور و شکیبا باشى ، لذا فرمود:
اى پسر صهاک ! سوگند به حق آن خدایى که حضرت محمد را به مقام نبوت گرامى داشت اگر نه چنین بود که من به خاطر امر خداوند باید صبر کنم تو مى دیدى که نمى توانستى داخل خانه من شوى ! و عمر پیوسته استغاثه مى کرد!
در این هنگام مردم به میان خانه على ریختند و بر آن حضرت غلبه یافته ریسمان به گردن مقدسش انداختند!
فاطمه زهرا نزدیک در آمد که حضرت امیر را از دست آنان رها کند، ولى قنفذ آن بانوى مظلومه را هدف تازیانه قرار داد! و اثر آن تازیانه نظیر یک بازوبند به بازوى آن حضرت بود تا زمانى که رحلت فرمود.
آنگاه آن بانو را به نحوى به در کوبید که دنده و پهلویش شکست و جنین خود را که در رحم داشت سقط کرد!
پس از آن زهرا علیهاالسلام چنان در بستر بیمارى افتاد که دیگر برنخاست و به شهادت رسید.
سپس حضرت فاطمه مطلع گشت که ابوبکر فدک را گرفته ! آن مظلومه با گروهى از زنان نزد ابوبکر آمد و فرمود:
آیا مى خواهى زمینى را که پدرم پیغمبر خدا به من عطا فرموده بگیرى ؟!
ابوبکر دوات خواست تا بنویسد که فدک مال فاطمه باشد.
عمر وارد شد و به او گفت : اى خلیفه پیامبر خدا! مبادا سند فدک را براى زهرا بنویسى مگر اینکه براى ادعاى خود شاهد بیاورد.
حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود: على و ام ایمن براى مدعاى من شهادت مى دهند.
عمر گفت : شهادت زن عجمى که فصاحت ندارد قبول نیست . على هم روى خمیر خود آتش مى کشد!!
حضرت فاطمه با حالتى خشمناک مراجعت کرد و بیمار گردید.
یک روز على بن ابى طالب علیه السلام در مسجد نمازهاى پنج گانه را به جاى مى آورد که ابوبکر و عمر به آن حضرت گفتند:
دختر رسول خدا در چه حال است ؟
چون از آن جریانى که بین ما و او گذشت آگاهى ، چنانچه صلاح بدانى از آن بانو کسب اجازه کن تا ما نزد او بیاییم و از گناه خود عذرخواهى نماییم ؟ حضرت امیر فرمود: اختیار با شما.
آنان برخاستند و بر در خانه حضرت زهرا آمدند. حضرت على نزد فاطمه آمد و گفت : اى بانوى آزاده ! فلانى و فلانى آمده اند و تصمیم دارند سلامى به تو بگویند، نظرت چیست ؟ فاطمه زهرا فرمود: خانه خانه تو مى باشد و من همسر تو. هر عملى که مى خواهى انجام بده .
حضرت على به فاطمه زهرا گفت : مقنعه خود را بر سر کن . آن بانو مقنعه خویش را در بر کرد و صورت خود را به سمت دیوار نمود.
سپس آنان به حضور آن بانو آمدند و پس از اینکه سلام کردند به حضرت زهرا گفتند: از ما راضى باش تا خداوند از تو راضى شود. ما قبول داریم که به تو ستم کردیم تقاضاى عفو و بخشش داریم .
فرمود: اگر شما راست مى گویید این موضوعى را که من از شما مى پرسم جواب بگویید و مى دانم که جواب آن را مى دانید. اگر جواب مرا درست گفتید یقین دارم براى این مطلبى که گفتید آمده اید. گفتند: آنچه در نظر دارى بپرس .
فرمود: شما را به خداوند سوگند مى دهم آیا نشنیدید که پدرم پیغمبر خدا درباره من مى فرمود: فاطمه پاره تن من است ، کسى که او را اذیت کند مرا اذیت کرده است .
گفتند: چرا. آن حضرت دست خود را به سوى آسمان بلند کرد و گفت :
پروردگارا! این دو نفر مرا اذیت کردند، من شکایت ایشان را به تو و به پیامبرت مى کنم !! به خداوند سوگند من هرگز از شما راضى نخواهم شد تا اینکه نزد پدر بزرگوارم بروم و او را از این ظلم و ستمى که درباره من کردید آگاه نمایم و آن حضرت درباره شما قضاوت نماید!
ابوبکر پس از شنیدن این مطلب صدا به واویلا بلند کرد و دچار جزع و فزع شدیدى شد! عمر گفت : اى خلیفه پیامبر خدا! آیا جا دارد که تو از سخن یک زن اینطور جزع و فزع کنى ؟!
راوى مى گوید: حضرت زهرا مدت چهل روز بعد از رحلت پدر بزرگوارش ‍ زنده بود.
هنگامى که بیمارى آن بانو شدید شد، حضرت على بن ابى طالب را خواست و به آن حضرت فرمود: پسرعمو! من خودم را آماده سفر آخرت مى بینم . به تو وصیت مى کنم که به دخترخواهرم ازدواج نمایى ، زیرا او براى فرزندانم نظیر خودم مى باشد. یک تابوت براى من پیش بینى کن ، زیرا ملائکه اوصاف آن را براى من شرح داده اند. مبادا در موقع تشییع جنازه و دفن و نمازخواندن بر بدن من احدى از دشمنان خدا حاضر گردند!!
ابن عباس مى گوید: حضرت زهرا همان روز از دنیا رحلت کرد. مردان و زنان مدینه عموما غرق ضجه و گریه شدند و مردم دچار مصیبتى گردیدند که در روز رحلت پدرش حضرت رسول به آن حضرت گفتند: مبادا قبل از ما بر جسد دختر پیامبر نماز بگزارى !
ولى هنگامى که شب شد على بن ابى طالب علیه السلام عباس ، فضل و مقداد، سلمان ، ابوذر و عمار را خواست . آنگاه بر بدن مبارک آن مظلومه نماز خواندند و و را به خاک سپردند.
و چون صبح شد ابوبکر و عمر با مردم مدینه آمدند که بر بدن فاطمه زهرا نماز بخوانند. ولى مقداد گفت : فاطمه را شب گذشته به خاک سپردیم . عمر به ابوبکر گفت : قبلا گفتم که ایشان کار خودشان را خواهند کرد!!
عباس گفت : فاطمه زهرا خودش وصیت کرد که شما بر بدنش نماز نخوانید!
عمر گفت : اى بنى هاشم ! شما آن حسدى را که از قدیم الایام با ما داشتید هرگز ترک نخواهید کرد، آن دشمنى و کینه هایى که در سینه شماست از بین نخواهد رفت ؟! به خداوند سوگند تصمیم دارم که قبر فاطمه را نبش کنم و بر جنازه اش نماز بخوانم !
حضرت على علیه السلام فرمود: اى پسر صحاک ! به خداوند سوگند اگر چنین عملى را انجام دهى سوگندى را که خورده اى به تو باز مى گردانم و اگر این شمشیرم را از غلاف بکشم آن را غلاف نمى کنم تا اینکه تو را هلاک نمایم . عمر جا خورد و ساکت شد، زیرا مى دانست على هرگاه سوگند بخورد طبق سوگند خود عمل خواهد کرد.
آنگاه على فرمود: آیا تو آن کسى نیستى که پیامبر تصمیم گرفت تو را بکشد، آن حضرت به دنبال من فرستاد، من با شمشیر کشیده به سوى تو آمدم که تو را به قتل برسانم و خداى علیم این آیه را نازل کرد:
بر علیه آنان عجله منماى ، زیرا ما آنچه را که باید براى آنان آماده کنیم آماده کرده ایم .

[ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]

در کتاب مصباح الانوار از امام جعفر صادق ، از پدران مقدسش علیهم السلام روایت شده است : حضرت زهرا ما بین نماز مغرب و عشا از دنیا رفت .
عبدالله بن حسن روایت مى کند هنگامى که رحلت حضرت زهرا نزدیک شد، نظرى خاص کرد و فرمود:
سلام بر جبرئیل ، سلام به رسول خدا، بار خدایا! مرا با رسول خود محشور کن .
پروردگارا! مرا در بهشت و جوار خود جاى بده . خانه تو خانه سلامتى است .

سپس فرمود: آیا آنچه را که من مى بینم شما هم مى بینید؟ زیرا این مرکبهاى اهل آسمانهاست ، این جبرئیل و این پیغمبر خداست که به من مى فرماید: دخترم بیا، زیرا این بوى مشک را استشمام نمودند.
و امام باقر علیه السلام گفت : فاطمه علیهاالسلام بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله شش ماه زندگى کرد. و در روایت دیگر از آن حضرت آمده است : فاطمه پانزده روز بیمار بود و سپس وفات نمود.
و امام صادق فرموده است : شاهدان دفن حضرت فاطمه سلمان فارسى ، مقداد بن اسود، ابوذر غفارى ، عبدالله بن مسعود، عباس بن عبدالمطلب و زبیر بن عوام بودند.
و امام باقر علیه السلام از پدرانش روایت نمود که حضرت فاطمه در دوره شش ماهه زندگانى بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله هرگز نخندید.
و از امام باقر علیه السلام روایت است که فاطمه علیهاالسلام را در هفت قطعه پارچه کفن کردند.
و باز از امام باقر روایت شده : ابتداى بیمارى حضرت فاطمه پنجاه شب بعد از وفات رسول خدا صلى الله علیه و آله بود و وقتى آن حضرت دریافت که از این بیمارى بهبود نخواهد جست لذا توصیه هایش را به على علیه السلام فرمود، و در این حال على علیه السلام بسیار ناله و زارى مى کرد و پس از آن نیز به همه توصیه ها و سفارش هاى فاطمه علیهاالسلام عمل کرد.
و فاطمه علیهاالسلام به على علیه السلام گفت : اى ابوالحسن ! رسول خدا به من خبر داده که اولین شخص از خانواده او هستم که به حضرتش خواهم پیوست ، پس گریزى از مرگ نیست ، در مقابل امر خداوند صبر پیشه کن و به رضاى او راضى باش . و امام باقر علیه السلام فرموده :
و على علیه السلام را به غسل ، کفن و دفن شبانه خویش سفارش کرد و على نیز اطاعت نمود، و او را درباره صدقات و ارثیه اش توصیه هایى کرد.
هنگامى که على علیه السلام از دفن فاطمه علیهاالسلام فراغت یافت ، دو نفر او را ملاقات کرده و پرسیدند: آن دو چیزى که با خود حمل مى کنى چیست ؟ على علیه السلام فرمود: وصیت فاطمه و سفارش هاى اوست .

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سینا علی نسب ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

یک شیعه ایرانی عاشق اهل بیت و اسلام شیفته مولا دیوانه حضرت زهرا و دشمن اول و الثانی و الثالث و الرابع و عن یزید خامسا
لینک های مفید
پيوندهای روزانه

لینک های مفید
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

کد جست و جوی گوگل